تبليغاتX
صحنه

مروز آسمان اینجا کمی ابری است! دوست میدارد نمناک هم بشود اما ما به هیچ وجه اجازه ی چنین اقدامی را به آسمان نمیدهیم!


365 روز باید بگذره تا دوباره امروز بیاد... یک سال دیگه هم گذشت.


خوشحالم که اینجا هست.. خوبه، خیلی خوبه.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1:41 PM توسط ققنوس |

 

یکی از پست هام باید پاک میشد که شد!

 

کامپیوترم ام از دست رفت!

 

برای جلوگیری از خورده شدن توسط لولو! در این قسمت آپ هستم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 12:29 PM توسط ققنوس |

احساس قوی بودن دارم!
دنیا مدام ناملایمی میکنه... من مدام کوتاه میام...
روز ها میان و ناسازگاری میکنن... من یه جوری خودم رو سازگار میکنم...
هر چقدر هم که شرایط پیش رو رو مشکل ببینم، میدونم که پشت سر میذارمش...
خوشحالم، چون قوی هستم... چون اراده دارم! یه اراده ی قوی.


مراقب خودتون باشید، هوا سرد شده! مواظب باشید سرما نخورید که چیزای خوشمزه تر زیاد هستن!

به چیزایی که داری فکر کن و سعی کن با استفاده از داشته هات به چیزایی که نداری و دوستشون داری برسی، نشستن و نگاه کردن و غبطه خوردن که چیزی رو عوض نمیکنه!
واسه ی یک بار هم که شده بشین و عقایدتو بیار جلوی چشمت و ببین آیا چیزایی که روشون زوم کردی و پافشاری میکنی رو تا چه حد میشناسی و واقعا" باورشون داری، ببین آیا عقایدت بهت کمک میکنه یا فقط باعث سردرگمیت شده، یه کم خودتو نقد کن، یه کم قبول کن که تو هم اشتباه میکنی، یه کم باور کن که قبول کردن بعضی چیزا باعث میشه از درون سبک بشی... باعث میشه تخلیه بشی... باعث میشه بهتر زندگی کنی... چرا این تفکرات جانبی رو که جای خیلی از مسائل اصلی رو توی زندگیت گرفتن نمیریزی دور؟

به خودت کمک کن...




+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 10:8 PM توسط ققنوس |

قالب های نایت اسکین زیادی فانتزی هستن!
دلم یه قالب ساده و شیک و خاکستری رنگ میخواد! جایی رو سراغ ندارید که چنین چیزی توش یافت بشه؟



من نمیدونم مدیریت تولید چه ربطی به من داره؟! تعمیرات و نگهداری به من چه؟! اینا رو بی خیال... کجای طراحی پارچه نیاز به محاسبه ی هزلولی گون داره؟! انتگرال دوگانه و سه گانه رو من ببرم کجای پارچه ازش استفاده کنم؟



دلم میخواد بیای خیابون ما رو ببینی! نمیتونی پاتو از خونه بذاری بیرون! اه، همه ی این شهر رو ازشون گرفتن که باید بیان خیابون ما رو اینجوری کنن؟! لعنت به این...





این غر زدن ها همش بهانه اس، فقط خودم میدونم دردم چیه! فقط خودم و خودم و خودم!







پ.ن: عکس فینگیلی رو عوض کردم! آخه حس میکردم رنگش توی اون عکس قبلیه زرد بود!




+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 12:19 PM توسط ققنوس |

این خانومی که میبینید دختر داییه جدید بنده هستن!

ایشون الان 3 روزشونه! اما این عکس در دورانی از ایشون گرفته شده که جوون تر بودن! یعنی 24 ساعتگی!!!

نگاش کن... عین یه موش تپل میمونه!




(2) Baran.jpg

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 1:29 PM توسط ققنوس |

امتحانا داره شروع میشه، اما اصلا و ابدا حس امتحان نیست!

بیشتر حس مسافرت و مهمونی و قدم زدن توی پارک و نفس عمیق کشیدن و فکر کردن و بازم فکر کردن و خوردن قهوه ی داغ و کتاب خونددن (کتاب هایی 100% غیر درسی) و فیلمای ترسناک دیدن و فیلمای غیر ترسناک دیدن و ژله بستنی درست کردن و ژله بستنی خوردن و دور زدن با ماشین و گوش کردن و

Anything is better than tobe alone و And in the end I guess I had to fall و ...و غر (یا شایدم قر!) زدن و لوس شدن! و آپ کردن و از اینجور چیزاست!

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 1:1 AM توسط ققنوس |


مثل همیشه نمیدونم چه رنگی رو از همه ی رنگه بیشتر دوست دارم

مثل همیشه به نظرم صورت های کشیده شیک تر از صورت های گرد هستن!

مثل همیشه از نگاه کردن به غروب خورشید بیشتر لذت میبرم تا نگاه کردن به طلوعش.

مثل همیشه رنگ سبز منو غمگین میکنه! و مثل همیشه دلیلش رو نمیدونم!

مثل همیشه دلم میخواد کوچه رو بخونم "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه..."

مثل همیشه پر از بهانه هستم! بهانه های بی خود وبا خود، بهانه های تلخ و شیرین.

مثل همیشه وقتی به ماه نگاه میکنم، یه حس مالکیت بهم دست میده! حس میکنم ماه ماله خودمه! فقط مال من.

مثل همیشه هوای ابری و بوی بارون منو دیوونه میکنه!

مثل همیشه دلم میخواد بگم: من جدا، تو هم جدا.

مثل همیشه وقتی ناراحتم، وقتی دلخورم و وقتی بی حوصله ام به این فکر میکنم که "این نیز بگذرد"

مثل همیشه "سلام" رو بیشتر از "خداحافظ" میپسندم




و اینم یه پست تکراریه دیگه، مثل همیشه...

پ.ن: مثل همیشه من تصمیم گرفتم آپ کنم و این خط ها قاطی کرد! از دیشب که این تصمیم رو گرفتم تا الان نتونسته بودم کانکت بشم!!!

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 0:49 AM توسط ققنوس |

وقتی ترسناک ترین چیزا، زیاد تو رو نترسونن؛
وقتی بد ترین چیزا، زیاد تو رو عصبانی نکنن؛
وقتی بهترین چیزا، زیاد تو رو خوشحال نکنن؛
وقتی غم انگیز ترین چیزا، زیاد تو رو ناراحت نکنن؛
وقتی خنده دار ترین چیزا، زیاد تو رو نخندونن؛
وقتی..................
وقتی.............
و، وقتی...


نتیجه ی همه ی این "وقتی" ها اینه که "هیجان" از زندگی تو حذف شده!

وای چه بد! چه غم انگیز! تویی که عاشق هیجان بودی... چرا؟

نمیدونم چرا! زیاد هم غم انگیز نیست! چرا باید بد باشه؟!



شاید زندگی بدون هیجان هم بتونه زندگی جالبی باشه!!!






+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 2:18 PM توسط ققنوس |



یلدا یعنی:

زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن میگیریم...






+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 0:44 AM توسط ققنوس |

دوست دارم از اینجا برم! دوست دارم برم یه جایی که هیچکس رو نشناسم و هیچکس منو نشناسه!

جایی که وقتی دارم واسه ی خودم توی خیابوناش قدم میزنم و به عابرای دیگه نگاه میکنم، جواب لبخند روی لب هام فقط یه لبخند باشه و بس!

جایی که هیچ تعلق خاطری بهش نداشته باشم!

جایی که توی اون به هیچکس فکر نکنم! دلم واسه هیچکس تنگ نشه و حس وابستگی نسبت به هیچکس و هیچ چیز نداشته باشم...

دوست دارم جایی برم که توش گم بشم، اونقدر گم بشم که حتی خودم رو هم نتونم پیدا کنم!

میدونی... بعضی وقتا حسادت میکنم! اگه گفتی به چی؟

به کل جمعیت لاکپشت های جهان! خوش به حالشون! خودشون هستن و یدونه لاک! بی آزار... نه کاری به کسی دارن و نه کسی میتونه پا توی لاکشون بذاره!


من خودم رو قایم نمیکنم! حتی خوندن هم نیاز نیست...فقط با نگاه کردن به راحتی میشه اینو فهمید.




+ نوشته شده در جمعه 1387/09/22ساعت 3:1 PM توسط ققنوس |